رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

امید زندگی

شیرخوارگان حسینی

    طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید تیر زهرین شده را زیرگلویش مزنید اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید بگذارید کمی دست به مویش بکشم پنجه ی خود به سر طره ی مویش مزنید ای خدا بی خبران دل نگران است رباب تیر بر حنجره ی طفل نگویش مزنید پدری مست شده از رخ طفل نازش سنگ خود را بسر جام و سبویش مزنید مرغ تشنه که از آن چشمه ی غم می نوشد تیر صیاد جفا برسر جویش مزنید            ...
18 آبان 1392

جشن تولد روز عید قربان

  پسر گلم ، مراسم تولدت روز عید قربان که بابا و مامان خونه بودن گرفتیم .  روز عید از صبح تا ظهر بیرون بودیم و خرید کردیم و بعداز ظهر مشغول تمیز کردن خونه و آماده کردن شام بودیم . خونواده مامان و بابا دعوت بودن و غروب اومدن . عزیزم  بعداز ظهر نخوابیده بودی همش بهونه می گرفتی و موقع شام خوردن خوابیدی ، بعد از یک ساعت بیدار شدی  و آهنگ تولدت مبارک رو واست گذاشتیم و خودتو تکون میدادی و دست میزدی قربون دست زدنت برم عزیزم  . بعدشم کیک اوردیم و کادوهاتو بهت دادن دست همشون درد نکنه خیلی زحمت افتادن .           ...
4 آبان 1392
1